حکیم، زاهد، دگر اندیش!
24 آبان ماه سالروز درگذشت حکیم فرزانه و عالم وارسته علامه سید محمد حسین طباطبایی(اعلی الله مقامه شریف) است. به همین مناسبت قصد داشتم مطلبی را پیرامون این شخصیت وارسته در وبلاگم بنویسم اما دو روز پیش آقای فرید مدرسی در هفته نامه وزین شهروند مطلبی را با عنوان "حکیمی در میان فقیهان" به چاپ رساند که الحق و الانصاف یکی از زیباترین و اثرگذارترین گرداوری ها در مورد علامه بود. هرچند تاکنون مطالب بسیار زیادی پیرامون علامه طباطبایی به رشته تحریر در آمده است اما زاویه دیدی که نسبت به موضوع علامه طباطبایی در این نوشتار وجود داشت تا به حال ندیده ام. به همین مناسبت حتما پیشنهاد میدهم این نوشتار را بخوانید.
اینگونه دید نسبت به زندگانی حوزوی علامه طباطبایی و دگراندیشی تمام عیار ایشان، اگر اکنون در حوزه علمیه پیاده شود میتواند تحولات شگرفی در اساس حوزه پدید آورد! تا به حال نگرش و دگراندیشی ایشان نسبت به حوزه علمیه به هیچ عنوان ملاک عمل قرار نگرفته است. در حقیقت آنچه امروز اکثریت دروس پیشرفته حوزه را تشکیل میدهد همان مباحثی که ایشان در زمان وقت برای تدریس در حوزه انتخاب کردند اما هیچگاه نگرش ایشان نسبت به انتخاب اینگونه مباحث مورد توجه قرار نگرفته است!
علامه طباطبایی با توجه به شرایط وقت تدریس اسفاراربعه ملاصدرای شیرازی را شروع کرده اند. در حقیقت ایشان با موقعیت سنجی، بهترین انتخاب را کردند. حتی ممکن بود این نوع انتخاب از سوی علامه باعث بروز مشکلات بسیار عدیده و پدید آمدن مخالفان بسیاری برای ایشان گردد! مخالفانی که حتی تا چند روز قبل از فوت ایشان نیز دست از مخالفت سرسختانه خود با ایشان برنداشتند و حتی گاهی همین اواخر در پشت درب منزل ایشان مخالفت علنی خود را بیان میکردند. اما بروز اینگونه مخالفان هیچگاه عزم راسخ ایشان را برای انتخابی که کرده بودند، سست نکرد! معضلی که امروز در محافل علمی کاملا عکس آن عمل میشود! خود علامه در مورد تصمیم و انتخاب خود میگویند:
«وقتى از تبریز به قم آمدم و درس اسفار را شروع کردم، قریب به یک صد نفر در مجلس درس حضور پیدا مى کردند؛ حضرت آیتالله بروجردى رحمةاللهعلیه دستور دادند که شهریهی طلابى را که به درس اسفار میآیند قطع کنند. چون خبر آن به من رسید، متحیر شدم که خدایا چه کنم؟ اگر شهریهی طلاب قطع شود، این افراد بدون بضاعت که از شهرهاى دور آمدهاند و تنها ممر معاش آنها شهریه است چه کنند؟ و اگر من به خاطر شهریهی طلاب، تدریس اسفار را ترک کنم لطمه به سطح علمى و عقیدتى طلاب وارد میآید. در تحیر به سر میبردم، تا بالاخره یک روز که به حال تحیر بودم و در اتاق منزل از دور کرسى میخواستم برگردم، چشمم به دیوان حافظ افتاد که روى کرسى بود؛ آن را برداشتم و تفأل زدم که چه کنم؟ آیا تدریس اسفار را ترک کنم، یا نه؟ این غزل آمد:
من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم
محتسب داند که من این کارها کمتر کنم
من که عیب توبهکاران کرده باشم بارها
توبه از مى وقت گل دیوانه باشم گر کنم
دیدم عجیب غزلى است؛ این غزل میفهماند که تدریس اسفار لازم و ترک آن در حکم کفر سلوکى است. همان روز یا روز بعد، آقاى بروجردى حاج احمد، خادم خود را به منزل ما فرستادند و پیغام داده بودند: ما در زمان جوانى در حوزهی علمیهی اصفهان نزد مرحوم جهانگیرخان، اسفار مى خواندیم ولى مخفیانه؛ چند نفر بودیم و خفیه به درس ایشان میرفتیم و اما درس اسفار علنى در حوزهی رسمى به هیچ وجه صلاح نیست و باید ترک شود! من در جواب گفتم: به آقاى بروجردى از طرف من پیغام ببرید که این درسهاى متعارف و رسمى را مانند فقه و اصول، ما هم خواندهایم و از عهدهی تدریس و تشکیل حوزههاى درسى آن برخواهیم آمد و از دیگران کمبودى نداریم. من که از تبریز به قم آمدهام فقط و فقط براى تصحیح عقاید طلاب بر اساس حق و مبارزه با عقاید باطلهی مادیین و غیرُهُم است. در آن زمان که حضرت آیتالله با چند نفر، خفیه به درس مرحوم جهانگیرخان مى رفتند، طلاب و قاطبهی مردم بحمدالله مومن و داراى عقیدهی پاک بودند و نیازى به تشکیل حوزههاى علنى اسفار نبود ولی امروزه هر طلبهاى کهوارد دروازهی قم مىشود با چند چمدان پر از شبهات و اشکالات وارد مىشود و باید به درد طلاب رسید و آنها را برای مبارزه با ماتریالیستها و مادیین بر اساس صحیح آماده کرد و فلسفهی حقهی اسلامیه را بدانها آموخت و ما تدریس اسفار را ترک نمىکنیم. ولى در عینحال من آیتالله را حاکم شرع مىدانم، اگر حکم کنند بر ترک اسفار مسئله صورت دیگرى به خود خواهد گرفت». علامه در ادامه اضافه میکنند: «پس از این پیام آیتالله بروجردى دیگر به هیچ وجه متعرض ما نشدند و ما سالهاى سال به تدریس فلسفه از شفاء و اسفار و غیره مشغول بودیم».
امروز اگر دانشجو یا طلبه ای با حقیقتی مواجه شود ولی احساس کند این حقیقت باعث بروز مخالفینی برایش می شود به احتمال زیاد به سادگی از کنار آن عبور میکند!
آیت الله سید عبدالله شیرازی، علامه طباطبایی
اما آنچه که نوشتار آقای مدرسی نوعی ضعف به حساب می آمد، عدم پرداختن به مسئله زهد و پارسایی بود که اکنون در حوزه علمیه قم از ایشان به عنوان نمونه مشخص " اخلاق اسلامی " یاد میشود. تدریس اخلاق اسلامی ممکن است به صورت شفاهی و تئوری یا به گونه عملی باشد که علامه بزرگوار صورت عملی آن را انتخاب کردند. در نوشتار آقای مدرسی اشاراتی به زهد ایشان شد ولی هیچگاه اشاره نشد که ایشان یکی از عرفای به نام حوزه بوده اند. به عنوان مثال در این نوشتار از زبان داریوش شایگان آمده است:
«[در آن ملاقات] من از استاد درباره وضعیت اخروی و اینکه چگونه روح نماد ملکاتی است که در خود انباشته و پس از مرگ آنها را در جهان برزخ متمثل میکند، سوال کردم. ناگهان استاد، که معمولا بسیار فکور و خاموش بود، از هم شکفت. از جا کنده شد و مرا نیز با خود برد. دقیقا به خاطر ندارم که از چه میگفت، اما آن فوران حالهای دمادم را که در من میدمید، خوب به یاد دارم. احساس میکردم که عروج میکنم... هنگامی که به حال عادی باز آمدم، ساعتها گذشته بود. سپس سکوت مستولی شد. ارتعاش عجیبی مرا تسخیر کرده بود؛ رها و مجذوب در خلسه صلحی وصفناپذیر بودم.»
اما پس از این نقل قول هیچگاه بیان نشد که علامه طباطبایی با عنایت عمل به مبانی صحیح اخلاق اسلامی صاحب چنان بیان گیرایی شده است!
در ادامه فراز هایی از زندگانی علامه در منزل و آداب معاشرت ایشان به عنوان الگوی واقعی اخلاق اسلامی ذکر میشود، امید است در زندگانی روزمره مورد توجه قرار گیرد.
از همسر علامه نقل شده است که ایشان بسیار به نظم و انضباط وسایل در منزل اهمیت میداده اند حتی جوراب خود را نیز تا میکرده اند و درمکانی قرار میداده اند. "زمانی که به خانه برمیگشتیم ممکن بود به سبب خستگی چادر خود را روی زمین بیندازم فورا آقا چادر را برمیداشتند و میگفتند وسایل خود را در جای خود قرار دهید چراکه اجنه در مکانهای نامنظم نفوذ میکنند!"
دختر علامه مىگوید: «آرام و صبور با مسائل برخورد مىکردند. با اینکه وقت زیادى نداشتند ولى طورى برنامهریزى مى کردند که روزى یک ساعت بعدازظهرها در کنار اعضاى خانواده باشند. رفتارشان با مادرم بسیار احترامآمیز و دوستانه بود. همیشه طورى رفتار مىکردند که گویى مشتاق دیدار مادرم هستند. ما هرگز بگومگو و اختلافى بین آن دو ندیدیم. آن دو واقعاً مانند دو دوست با هم بودند. در خانه اصلاً مایل نبودند کارهاى شخصىشان را کس دیگرى انجام دهد. ایشان براى بچهها مخصوصاً دخترها ارزش بسیارى قائل بودند. دخترها را نعمت خدا و تحفههاى ارزندهاى مىدانستند. همیشه بچهها را به راستگویى و آرامش دعوت مىکردند.» علامه همچنین دربارهی همسرش میگفت: «این زن بود که مرا به اینجا رساند. او شریک من بوده است و هر چه کتاب نوشتهام نصفش مال این خانم است».
یکی از فرزندان ایشان می گوید:« روزی ایشان در منزل نبودند، وقتی آمدند من عرض کردم یکی از شاگردان شما آمده بود و با شما کاری داشت. ایشان فرمودند : بگوئید یکی از رفقا ، اینها رفیقان من هستند.»
فرزند ارشد ایشان نیز می گوید:« مرحوم علامه اگر با کسی معاشرت یا مسافرت می کرد و ماهها این معاشرت یا مسافرت به طول می انجامید ، او نمی فهمید که علامه چه چیزی بلد است و چگونه عالمی است ، هیچ وقت زبان باز نمی کرد که چیزی بگوید مگر اینکه چیزی از او می پرسیدند.»
دختر ایشان می گوید: « گاهی ابتکارات مهم علمی و فلسفی خویش را به گونه ای ساده بیان می کرد که می پنداشتیم این مطلب در تمام کتب وجود دارد ولی پس از مراجعه ، معلوم می شد فقط کشف و ابتکار خودشان بوده است. او هرگز نمی گفت: برای این مطلب چنین و چنان زحمت کشیدم یا این ابتکار من است.»
یکی از شاگردان ایشان می گوید:« در طول سی سال که افتخار درک محضر ایشان را داشتم، هرگز کلمه"من" را از او نشنیدم، در عوض لفظ " نمی دانم" را بارها در پاسخ سؤالات از ایشان شنیدم، همان عبارتی که افراد کم مایه ازگفتن آن عاردارند، ولی این دریای پرتلاطم علم و حکمت ، ازفرط تواضع و فروتنی به آسانی می گفت.»
سید محمد حسین تهرانی درموردعلامه می گوید:« من هر وقت به خدمتشان می رسیدم، بدون استثناء برای بوسیدن دست ایشان خم می شدم و ایشان دست خود را در میان عبا پنهان می کردند و چنان حال حیا وخجلت در ایشان پیدا می شد که مرا منفعل می نمود . یک روزعرض کردم: ما برای فیض برکت و نیاز ، دست شما را می بوسیم. چرا مضایقه می فرمایید؟! سپس عرض کردم: آقا شما این روایت را که ازحضرت امیرالمومنین علیه السلام وارد است " من علمنی حرفا فقد صیرنی عبداً" قبول دارید؟ فرمودند: بلی، روایت مشهوری است و متنش نیزبا موازین مطابقت دارد. عرض کردم: شما این همه کلمه به ما آموخته اید و به کرات و مرات ما را بنده خود ساخته اید ، از ادب بنده این نیست که دست مولای خود را ببوسد و بدان تبرک جوید؟ با تبسم ملیحی فرمودند: ما همه بندگان خداییم.»
در پایان بازهم نوشتار بسیار زیبا و نثر شیوای آقای فرید مدرسی و انتخاب موضوعی که اساس آن نوع درگذشت علامه درشرایطی که اکثریت شاگردان ایشان در مسند قدرت بوده اند مایه تقدیر فراوان است انشاالله که مورد توجه قرار گیرد.
همی گویم و گفتهام بارها
بود کیش من مهر دلدارها
پرستش به مستی است در کیش مهر
برونند زین حلقه هُشیارها
کشیدم در کوی دلدادگان
میان دل و کام دیوارها
چه فرهادها مرده در کوهها
چه حلاجها رفته بر دارها
بهین مهرورزان که آزادهاند
بریزند در جام جان تارها
به خون خود آغشته و رفتهاند
چه گلهای رنگین به جوبارها
فریب جهان را مخور زینهار
که در پای این گل بود خارها