[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

ده مطلب گذشته

لینک های دوستان
نقد نو
یاردبستانی
وب نوشت ابطحی
انتخاب
خبرگزاری ایرنا
گویا نیوز
نیوز 82
ناگفته های دل
فرید مدرسی
مسیح علی نژاد
مسعود بهنود
حامد متقی
مجتبی بیات
مسعود رهبری
ساسان آقایی
امید معماریان
حنیف مزروعی
خاطره وطن خواه
نیک آهنگ کوثر
سهام الدین فراهانی
عباس عبدی
جمیله کدیور
عطاالله مهاجرانی
یادداشت های پراکنده
محمد جواد ستاری
آرین
نمکزار
خاطراتی از امام صدر
محسن بیات زنجانی
محمد حسن سلیمانی

آمار
بازدید امروز : 46
بازدید دیروز : 90 ‍
بازدید این ماه : 46
بازدید امسال : 18790
بازدید کل : 34631
تعداد پست ها : 65
تعداد لینک های لینکستان : 30
تعداد نظر سنجی های وبلاگ : 0



mowj.ir








یادی از علامه طباطبایی
دوشنبه 27 آبان 1387

روز جمعه سالروز درگذشت علامه بزرگوار سید محمد حسین طباطبایی بود. هرچند قصد داشتم که با مطلبی در این روز یاد او را گرامی بدارم ولی متاسفانه باز هم پارسی باکس بود و مشکلات عدیده اش!  در مطلب قبل هم به دلیل نوع موضوعش برای شخصیت این عالم بزرگوار مناسب نبود و چه بهتر که در پستی جداگانه از او یادی شود و فاتحه ای برای او!

پس از برگزاری همایشی برای شخصیت علامه طباطبایی در چند سال پیش (فکر کنم سال 83 بود) دیگر یادی از این عالم بزرگوار نشد. تنها پسر باقی مانده از ایشان یعنی حاج آقا عبدالباقی هم فقط در خانه آن هم به صورت خصوصی برای ایشان مراسمی میگیرند و چه حیف که اکثر شخصیت های تراز اول جمهوری اسلامی شاگرد مکتب علامه طباطبایی هستند و امروز آن عالم جلیل القدر را حتی یادی نمی شود.

از سرکار خانم بهروزی همسر علامه طباطبایی نقل شده است که یک سالی بود که از نجف بازگشته بودند  به آقا می گویند چه خوب بود سال قبل در همین زمان من در حرم امیرالمومنین بودم. ناگهان متوجه می شوند که در حرم حضرت امیر (علیه السلام) نشسته اند!

خداوند همه ما را از رهروان راستین قرآن کریم و مکتب ائمه اطهارو از خادمان به آن دو یادگار گرانقدر پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) قرار دهد انشاالله...

نوشته شده توسط سید محمد مهدی | نظرات [1] | لینک به این مطلب | RSS

سید عطاالله مهاجرانی و خانواده کدیور در پنج اپیزود
شنبه 11 آبان 1387

بهار 1376:

بحث های داغ انتخاباتی در سال 1376 در خانه ماهم رسوخ کرده بود. شاید دلیلش را بعد ها که آقای خاتمی گفت: "اصلاحات تا پستوی خانه ها نیز نفوذ کرده است" فهمیدم. در خانه ما جنگ های کودکانه دقیقا مانند طرفداری از تیم های استقلال و پرسپولیس ولی این بار در باب سیاست! در جریان بود. من طرفدار پروپاقرص سید محمد خاتمی و برادرم سید محمد صادق طرفدار پرو پاقرص علی اکبر ناطق نوری! حتی الان که بیش از 11 سال از آن سال می گذرد او همچنان به ناطق نوری وفادار مانده است! البته این طرفداری او بیشتر تحت تاثیر مدرسه ای بود که در آن درس میخواند. او در دبستان توحید سال دوم ابتدایی را می خواند و من هم در دبستان خاتم الانبیاء سال پنجم ابتدایی را می خواندم. در مدرسه ما بحث های انتخاباتی گهگاهی وجود داشت ولی طرفداری خاصی از هیچ کاندیدایی صورت نمی گرفت ولی در مدرسه سید محمد صادق طرفداری از ناطق به شکل گسترده ای وجود داشت و روزی نبود که محمد صادق عکسی از ناطق نوری را به خانه نیاورد. روزها همچنان با درگیری من و محمد صادق بر سر کاندیدای محبوب خود گذشت تا آنکه در دوم خرداد فرا رسید و سید محمد خاتمی با رای بیست میلیونی در برابر رای هفت میلیونی اکبر ناطق نوری پیروز شد. آن روز ها دقیقا حس کودکانی را داشتم که وقتی تیم محبوبشان بر تیم رقیب پیروز می شود و کری های بعد از مسابقه را بررقیب می خواند! دو سه روز پس از دوم خرداد محمد صادق دیگر در برابر کری های من چیزی نمی گفت تا اینکه گفت در مدرسه ما گفته اند دیگر بحث سیاسی ممنوع! وقتی پدرم برای دریافت کارنامه محمد صادق به مدرسه شان رفت به مدیر مدرسه گفته بود" از اینکه پسرم را از همین حالا با مسائل سیاسی آشنا کردید متشکرم ولی چرا یکدفعه گفتید مسائل سیاسی تعطیل! بهتر نبود می گفتید به این دلیل و به آن دلیل کاندیدای ما پیروز نشده است؟" مدیر مدرسه گفته بود: " بگذارید مسئله ای را بگویم. روزی در مدرسه در جمعی از بچه ها در باره آقای ناطق صحبت می کردیم، یکی از دانش آموزان که پسر آقای کدیور است (منظور ایشان محسن کدیور برادر خانم آقای مهاجرانی است که در آن زمان در دانشگاه قم مشغول تحصیل کارشناسی ارشد بوده است) بلند شد و گفت: چرا آقای ناطق من از آقای خاتمی حمایت می کنم خوش تیپ نیست که هست، بسته فکر نمی کند و آزاد اندیش است و... به او گفتم آخر وقت بیاید با او صحبت کنم. به او گفتم آقای خاتمی رای بیاورد مملکت را بی دینی میگیرد. آمریکا می تواند مراکز حساس ما را بگیرد و مملکت به دست آمریکا می افتد. ولی او همچنان بر حرف خود پافشاری می کرد و میگفت اگر خاتمی دم از آزادی می زند منظورش بی دینی نیست!(شما فکر کنید در سال 76 یک بچه دوم ابتدایی این حرف ها رابزند! الان توی دانشگاه هم کمتر کسی می تواند از این حرف ها بزند). فردای آن روز دست کردم و در جیبم تا به چند تا از بچه ها تقویم آقای ناطق را بدهم وقتی تقویم ها را درآوردم ناگهان متوجه شدم تقویم های اقای خاتمی است! و پسر آقای کدیور در مقابل من است و به شدت می خندد! نگو صبح آن روز پسر آقای کدیور عکس ها را در جیب من گذاشته است!

تابستان 1376:

زمانی که سید محمد خاتمی کابینه خود را برای رائ اعتماد به مجلس پنجم معرفی کرد در میان وزیران پیشنهادی نام سید عطاالله مهاجرانی دیده می شد. همانجا بود که فهمیدم این آقا شوهر عمه همان آقا پسری است که آن حرکت جالب را در مدرسه توحید انجام داده بود. مهاجرانی در میان وزیران پیشنهادی با 144 رای کمترین رای را آورد. آن زمان محمد سعیدی کیا با 196 رای بیشترین رای را در کابینه خاتمی از مجلس پنجم گرفت ولی در هر حال تمام وزیران توانسنتد از مجلس رای اعتماد بگیرند.

تابستان 1378:

پس از استیضاح عبدالله نوری، مجلس پنحم تصمیم گرفت تا سید عطالله مهاجرانی را نیز استیضاح کند. در طول 2 سال که از وزارت سید عطالله مهاجرانی توانسته بود فضای بازی را در عرصه فرهنگ بوجود آورد و پیشرفت های موثری را در عرصه فرهنگ بوجود آمد. اجازه انتشار روزنامه های به اصطلاح اصولگرایان زنجیره ای در زمان وزارت عطاالله مهاجرانی و با کوشش های بی دریغ مرحوم بورقانی به ثمر نشست و همچون خاری در چشمان اصولگرایان که در آن زمان محافظه کار شناخته می شدند، بود. و دلیل این مدعا را می توان توقیف های زنجیره ای یا به عبارت بهتر فله ای قوه قضاییه شیخ محمد یزدی دانست. الان که نگاه می کنم در تمام عرصه های فرهنگی وزارت عطاالله مهاجرانی از وزارت حسین صفار هرندی برتر بوده است. وضعیت اسفبار فرهنگ در کشور ما به جای کشیده شده است که در رهبری نیز بارها نسبت به این موضوع اعتراض کرده اند.

اما هیچ گاه جلسه استبضاح عطاالله مهاجرانی را فراموش نمی کنم. جلسه ای که بعد ها به قلم خود مهاجرانی به صورت کتابی در آمد با نام استیضاح! یکی از دلایل استیضاح مهاجرانی مصاحبه روزنامه ایران با هوشنگ امیر احمدی بود که امروز توسط دولت نهم حلوا حلوا می شود و هیچ کس حتی اعتراضی نسبت به افتتاح دفتر دوستی های ایران و آمریکا نمی کند. عجب بو قلمون های خوش مزه ای!

پاییز 1379:

در خیابان صفائیه از خانه مادربزرگم به خانه می رفتم که اطلاعیه ای توجهم را جلب کرد. بر روی این اطلاعیه نوشته شده بود: " خجسته با این پیروزی، استعفای مهاجرانی آن آمریکایی فاسد! بر مردم شریف قم مبارک باد!" همان روز یاد آن جمله حضرت امام افتادم: " اصلا برنامه خود آمریکایی ها و انگلیسی هاست که مردم افراد صحیح را به اسم انگلیسی به اسم آمریکایی ضایع کنند!" سید عطالله مهاجرانی از وزارت فرهنگ رفت و جای خود را به احمد مسجد جامعی داد که سیاست فراجناحی را در وزارت فرهنگ پیش گرفت. و داغ مناظره او با آیت الله محمد تقی مصباح یزدی در دلمان ماند.

پاییز 1387:

آگاهی از اندیشه های سید عطاالله مهاجرانی گهگاه از طریق شبکه اینترنت و وبلاگش به نام مکتوب و یا فیلم مناظره اش در دفاع از انرژی هسته ای در شبکه پرس تی وی که در یوتیوب منتشر می شود. ادامه داشت تا آنکه اخیرا در مکتوب شروع به نگارش داستانی پند آموز کرده است که محور آن آخوند ده مارون یعنی جاییست که عطالله مهاجرانی در آنجا بزرگ شده است. داستان جالبی که با قالب داستان بسیاری از پند ها را منتقل میکند و مثل همیشه زبان و قلمش سحر آمیز است و انسان را محسور زیبایی ها می کند.

نوشته شده توسط سید محمد مهدی | نظرات [1] | لینک به این مطلب | RSS

امام صدر و برداشت متفاوت از حضرت علی (علیه السلام)
دوشنبه 1 مهر 1387

مدت زمان زیادی است که در وبلاگ ننوشتم به همین علت فکرم بسیار مشغول بود که چه بنویسم. تا این که دیشب در یکی از سایت ها لینکی از سخنرانی امام موسی صدر در باب مسئله عاشورا را دیدم. با خودم گفتم خدا کند صدا و صوتی از ایشان باشد تا  حداقل صدایی از ایشان را شنیده باشم. اما متاسفانه تنها متن این سخنرانی وجود داشت. گفتم احتمالا در سایت خود ایشان صدا و صوتی وجود دارد. با مراجعه به این سایت در انتهای سایت صوتی از ایشان  وجود داشت که مربوط به سخنرانی ایشان با عنوان (علی موحد بود و بس! ) که  در روز ولادت حضرت علی (علیه السلام) در سال 1341 در یکی از مساجد کاشان ایراد شده است. به چند دلیل با اشتیاق فراوان این فایل حجیم را دانلود کردم. اول آنکه در کاشان ایراد شده است! دوم آنکه می خواستم صدای ایشان را بشنوم و سوم آنکه چه عنوان جالبی دارد و می تواند سوژه جالب و مناسبی برای آفتابگردان باشد! 

 صفاتی که انسان به آن صفات متصل می شود، گاهی به صورت عادت در می آید و به اصطلاح برای انسان ملکه می شود به عنوان مثال یک انسان بخیل یا خسیسی  پول مهمی برای ساخت یک مدرسه، بیمارستان و یا به خانواده فقیری می دهد. و فقط یک بار آن را انجام می دهد. از ابتدای زندگی بخیل بوده و از فردا نیز بخیل خواهد بود و تنها یک بار و به دلیلی آن را انجام می دهد. ولی گاهی از اوقات انسان به حسب طبعش کریم است یعنی عادت دارد به کرم و هرچه به او برسد می دهد. فرقی نمی کند که کرم او  بی مورد باشد یا با مورد! داشته باشد می دهد نداشته باشد می دهد، فقیر باشد کمک می کند غنی باشد کمک می کند وکرم برای او یک صفت است. ملکه یعنی صفاتی که در انسان وجود دارد و بدون صعوبت و مشقت آن صفت را بروز می دهد. مثلا حاتم طاعی کریم بوده است. یعنی اینکه که یک روز پول داده است، خیر! هرکسی که به او مراجعه کرده کمک کرده است. هرکس وارد خانه شده به او خوش آمد گفته است و کرم برای او ملکه شده است. یا مثلا برای هر کشوری قهرمانی وجود دارد مثل رستم و این قهرمان شجاع است. و این شجاع بودن او همه جا وجود دارد و شجاعت مانند نور خورشید بدون اختیار و توجه از او می تراود.

درباره علی (علیه السلام) می خوانیم: علی شجاع است، علی کریم است، علی رحیم است، علی رئوف است، و یا می خوانیم علی (علیه اسلام) نسبت به غیرت دین چگونه است، نسبت به یتیم چگونه است و... . در حقیقت ما فکر میکنیم علی (علیه السلام) عبارت است از امثال حاتم طاعی و رستم و قهرمانان تاریخ که همه ذوب شده اند و وجود تازه ای مانند علی (علیه السلام) بوجود آمده است. در این صورت وقتی علی شجاع است یعنی سرنترس  دارد، وقتی کریم است یعنی دست و دلباز است یعنی نمی تواند چیزی داشته باشد و به کسی ندهد. در حالی که به هیچ وجه این گونه نیست! علی شجاع هست اما نه مثل رستم، علی کریم هست نه مثل حاتم طاعی! علی (علیه السلام) گاهی خیلی شجاع است و گاهی خیلی ترسو! علی علیه اسلام گاهی خیلی کریم است و گاهی خیلی بخیل! گاهی خیلی متواضع است و گاهی خیلی متکبر! علی صفاتش منشاء دیگری دارد. اما برای اینکه مطلب روشن شود نگاهی به زندگانی علی (علیه السلام) می تواند راهگشا باشد:

مثلا می گوییم علی (علیه السلام) خیلی شجاع است. خود علی (علیه اسلام) می گوید: اگر تمام عرب پشت به پشت هم و به جنگ من بیاید من فرار نمی کنم و یا می گوید: من در کام مرگ فرو روم یا مرگ به من حمله کند برای من فرقی نمی کند، مرگ برای من وحشتی ندارد! آیا اسم این شجاعت نیست؟ حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله وسلم) در باره امیرالمومنین می فرماید: علی یک لشگر در راه خداست! این شجاعت علی(علیه السلام) است. در مقابل این مطلب به سراغ شبهای علی (علیه السلام) می رویم: ضرار از یاران امیرالمومنین به معاویه می گوید: آن علی شجاعی که آتشی در کام دشمنان بود را در شب می دیدی، مشاهده می کردی که ایستاده است  ریشش را در دستش گرفته و روی زمین از وحشت می غلتد و ناله می کند و می گوید خدایا آه از راه دور و کمی بضاعت و وحشت آینده! کجا رفت آن شجاعت؟! علی شجاع چگونه اینجا شجاع نیستی؟ چگونه اینجا مانند مارگزیده به خودت می پیچی؟ کجاست شجاعتت؟ با این حال می توانیم بگوییم علی شجاع است؟!

یا مثلا می گوییم علی (علیه السلام) کریم است. دشمنش معاویه درباره او میگوید: اگر علی دو انبار بزرگ داشته باشد که یکی پر از انبار طلا و یکی از پر کاه، اول آن انبار طلا تمام می شود و بعد انبار کاه، علی (علیه السلام) تا طلا دارد نمی تواند کاه بخشش کند! این کرم علی است. از طرف دیگر علی (علیه السلام) که دنیا در مقابلش مانند استخوان مرده در نظرش ارزش ندارد! همین علی که پول برایش مانند خاک می ماند و یا از خاک ارزانتر در جای دیگر برادر گرسنه و کورش مثل عقیل در مقابلش ایستاده و می خواهد مقداری بیشتر از او پول بگیرد، با او چه می کند. خود آن حضرت در این باره می گوید:

عقیل آمد و پیش من زیاد تملق می گفت و میگفت از بیت المال و از خزانه شما مردم به او چیزی بدهم، نگاه کردم بچه های او موهایشان از فقر خاکی شده و رنگ پوستشان از کمی مواد غذایی سیاه شده است! بیچاره است و فقرش از ظاهر خود و بچه هایش مشخص است، گوش به حرفش دادم، گفت: دل برادرم رحم آمده است و الان است که از خزانه مسلمین و از بیت المال به من چیزی بدهد، الان است که راه خود را رها کند و عاطفه برادری در قلب سنگین علی اثر کند. اما من با او چه کردم: آهنی را داغ کردم و سپس به دست او نزدیک کردم، هرم آتش باعث شد که عقیل که دست خود را برای دریافت طلا دراز کرده یک دفعه دست خود را می کشد و ناله می کند و فریاد میکشد برادر می خواهی من را بسوزانی؟! پول که نداده ای می خواهی من را آتش بزنی؟! گفتم : ای عقیل بیچاره تو که از یک آتشی که برای شوخی در آتش گذاشتم و به دست تو نزدیک کردم می نالی و می خواهی من در آتشی بروم که جبار آسمان ها و زمین ها آن را شعله ور کرده بروم؟ تو از این آتش می نالی می خواهی من از زبانه آتش جهنم ننالم؟!

این عمل علی در مقابل عقیل است. کجاست کَرَم علی؟! علی که دریای طلا را قبل از کاه می بخشد چگونه در مقابل عقیل این کار را نمی کند؟!  حال می توانیم بگوییم علی کریم بود؟ حاتم طاعی این کار را نمی کرد ولی چگونه  علی (علیه السلام) این کار را کرد؟

مثلا می گوییم علی (علیه السلام) رئوف بود.علی (علیه السلام)  یتیم را که می دید می لرزید. گریه می کرد. از جنگ صفین که باز می گشت زنی را دید که مشکی بر دوشش است و می گوید خدایا تلافی کن و حکم کن بین من و بین ابالحسن! علی (علیه السلام) مشک را از او می گیرد و به خانه می برد. بچه اش را به دامان می گیرد. به زن می گوید تو غذای بچه ها را درست می کنی یا من؟ که زن می گوید من خمیر را درست می کنم تو با بچه ها بازی کن. حضرت با بچه ها بازی می کند بعد زن به حضرت می گوید ای عبدالله تنور را آتش کن. وقتی حضرت که تنور را آتش می کند صورت مبارک را به آتش نزدیک می کند و می فرماید: بچش آتش را! مبادا یتیم ها را فراموش کنی! مبادا همسایه از یادت برود! اگر چنین کاری کردی این جزایت است!

این علی رئوف که در مقابل یتیمان گریه می کند و در مقابل آلام و درد های جامعه خود می نالد و در مقابل مصیبت ها بیچاره است در جنگ بنی قریضه به امر پیامبر 900 نفر را دریک روز گردن می زند و مثل آتش در خرمن خشک می تازد! دلسنگ تر از این سراغ داریم؟! حال می توانیم بگوییم علی دل نازک است؟ کجاست این رافت؟ عجب! کجاست این رقت روحی؟ کجاست این دل نازکی؟ 

مثالی دیگر: مثلا می گوییم علی فصیح است. هیچ شکی وجود ندارد که علی (علیه السلام) بعد از پیامبر افصح عرب است. یکی از دانشمندان بزرگ لبنانی که اتفاقا مسیحی هم هست  از فصاحت علی (علیه السلام) اینگونه تعبیر میکند: وقتی خطبه های علی (علیه السلام) را میشنویم مثل غرش شیر در شب های تاریک شکننده است و هر نیروی منحرفی را در مقابل خود خرد می کند! این صدا ومنطق علی (علیه السلام) است! اما در مقابل زمانی که در پیشگاه خدا می ایستند ویا دعا می خواند و یا در شب ناله می کند  آن چنان ساکت می شود که گویا اصلا بلد نیست حرف بزند! کجاست فصاحت علی (علیه السلام)؟!

علی متواضع علی که در مقابل کوچکترین خلق خدا تکبر نشان نمی دهد، علی که پیامبر به او  اباتراب (پدرخاک) می گوید گاهی آنقدر متکبر می شود. که یکی از کفاربه او می گوید: این غرور وکبریایی که در سر توست برای چیست؟! عجب! علی که متواضع بود چطور اینجا متکبر شد؟! 

و از این موارد بسیار است. آیا حالا می توانیم بگوییم علی عبارت است از یک حاتم و رستم و ... که روی هم ریخته شده و علی بوجود آمده است؟! خیر علی شجاعتش کرمش غیرتش ملکات نفسانی نیست! پس چیست؟ چرا علی (علیه السلام) اینگونه است؟ جواب این است: علی مومن است و لا غیر! علی شجاع است چون مومن است! ایمان به خدا مصدر تمام صفات علی (علیه السلام) شده است و بس! اگر کسی مومن بود شجاع هم هست، کریم هم هست، رئوف هم هست، فصیح هم هست و ... . اما در کجا؟ درجایی که رضای خدا باشد! اما در جایی که رضای خدا نباشد، ترسو ست، بخیل است، متکبر است و ... . این ایمان علی است که سِر تنقاض صفاتش است! 

در ابتدا باید ببینیم که ایمان چگونه می تواند منشا صفات عالیه بشود؟ آیا ایمان منشا این همه معجزات است؟ آری! به قرآن رجوع می کنیم:

أَلَا إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ ﴿یونس: ٦٢﴾

ولی خدا نه از چیزی می ترسد نه بر چیزی حزن دارد

 به تعبیر قرآن ایمان سبب نترسیدن می شود! آیاتی که درباره صفات متقین وجود دارد نیز بر همین مبناست! و ... . حال از قرآن استفاده می کنیم که ایمان به خدا منشا تمام صفات کمال انسانی است! این سخن کوچکی نیست! ما اگر مومن به حق شدیم همه چیز داریم! 

ایمان به خدا یعنی چه؟ ایمان به خدا یعنی من معتقد باشم که خالق جهان خداست! این اعتقاد هم از زبان تجاوز کند و قلبم هم ایمان داشته باشد. زبانم، خونم، پوستم، احساسم هم ایمان داشته باشد. در حال غضب و عصبانیت هم ایمان داشته باشم! در حال ترس و وحشت هم ایمان داشته باشم! حال اگر ایمان به خدا تمام وجود من را گرفت و معتقد باشیم که خدا دارای این صفات است: عالم است، رئوف است، عادل است، جبار است، متکبر است، خالق است و .. .و این را باور داشته باشیم و از زبانمان هم تجاوز کرده باشد و قلبمان هم فریاد ایمان زند، آن وقت ما هم باور میکنیم: که خدای مقتدری بر این جهان حکومت می کند، ظلم بر کسی نمی کند و جهان قائم است بر عدل و حق و این دنیا پر است از خیر و برکت و زیبابی و پراست از خیر و حق! مثالی را میزنم، اگر رفتیم در مدرسه ای دیدیم مدرسه منظم است می گوییم مدیر مدرسه منظم است و نظم او در مدرسه رسوخ کرده، اگر آدم غیر منظمی مدیر مدرسه شد، بی نظمی مدیر در مدرسه او اثر می کند، بی نظمی خانمی در خانه اش اثر میکند همانگونه که کدبانویی او در خانه او اثر می کند، خوبی و رشوه نگرفتن رییس موسسه ای در حسن اداره آن موسسه، او  میکند، انتقاد پذیری حاکم در جامعه او اثر میکند همان گونه که ظلم او هم در جامعه اثر می گذارد! صفات عالیه حاکم هرگونه که باشد در جامعه او منعکس می شود! ما که این مسئله را قبول داریم که خدای عادل وعالم و حی ومدرک و حاذق و رحیم جهان را اداره می کند، پس این جهان پر است از حق و خیر و عدالت و علم و جمال و... آن وقت منی که فردی از این دنیا هستم جزئی از این جهان هستم، این صفات به طور طبیعی در من جلوه می کند! من هم دیگر از کسی نمی ترسم! چرا؟ چرا که من معتقدم که مرگ من به دست خداست! پس از چه می ترسم؟ آدمی که مومن به خداست از خوف فقر بخیل نمی شود! اصلا چرا انسان بخیل می شود؟ از ترس فقر! اگر ایمان داشته باشم که خدا رزاق است از فقر نمی ترسم! اگر دقت کنیم همه صفات خبیثه مانند حرص و دروغ و نفاق و ...  منشاء همه آنها ضعف و حقارت روحی است ولاغیر! مثلا انسان چرا دروغ می گوید؟ انسان دروغ می گوید چرا که یا می خواهد منفعتی به او برسد حتی منفعت موهوم مانند کسب شخصت! و یا دروغ می گوید چرا که از متضرتی می ترسد! مثلا اگر پدری به فرزندش بگوید که تو این آب را ریخته ای، فرزند می گوید: نه! چرا که فرزند می ترسد که پدر او را بزند! پس دروغ گفتن یا از ترس است و یا از طمع! حال ترس و طمع منشائش چیست؟ منشاش ضعف و حقارت روحی است! انسان ضعیف میترسد! انسانی که احساس اتکای روحی کرد که نمی ترسد! پس اگر توانستیم ضعف و حقارت روحی او را بر طرف کنیم دیگر دروغ نمی گوید! دروغ می گوییم چون کوچکیم! چرا طمع داریم چون احساس فقر میکنیم حتی میلیون ها ثروت داشته باشیم!

در نتیجه انسانی که خود را متکی به خدای بزرگ و توانا و عالم و عزیز می داند دیگر از چیزی نمی ترسد! دیگر رافت دارد و بر مردم رحم میکند! بر اساس عدالت رفتار میکند! و علی (علیه السلام) از این نوع بود! به همین دلیل در روایات ما تاکید شده است: صفات خدا را داشته باشید. صفات خدا چیست؟ صفات خدا علم است، عدالت است، قدرت است، رحمت است، رافت است. پس اگر کسی ایمان به خدا داشت منشاء رافت و شجاعتش است! به همین دلیل است که به ما گفته می شود نماز بخوانیم و گفته می شود: الصلاه تنهی عن الفحشا و المنکر! چرا؟ نماز مگر چیست؟ نماز مصاحبت با خداست! نماز مجالست با خداست! نماز نشستن پیش خداست! این مصاحبت سبب می شود انسان صفات خدایی را کسب کند! انسان از مصاحبش صفات را کسب می کند!

بنابر این علی(علیه السلام) شجاع نیست، ترسو هم نیست! کریم نیست، بخیل هم نیست! علی تنها و تنها مومن است! منتها ایمانش زیاد است، آنجایی که خدا می گوید اقبل فاقبل! آنجایی که خدا می گویدبایست می ایستد! آنجایی که میگوید برو می رود! آنجایی که می گوید بده می دهد! و تسلیم مطلق در برابر ذات الهی! رضای خدا منشا تمام صفات علی است! این علی که ایمان کلی دارد خودش نه افتخار به شجاعتش می کند و نه افتخار به کرمش می کند نه افتخار به فصاحتش می کند و تنها افتخار به مطابعت از حضرت محمد رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) می کند، افتخار به پیروی از دین خدا می کند، می گوید: شما می دانید من چه ارتباطی با پیامبر داشتم؟ من شش ساله بودم که در خانه پیامبر بودم و از بچگی به دنبال پیامبر بودم، من را بغل میکرد و می بویید! همراه او بودم. در جنگ و صلحش و خانه و بیرون کنار او بودم، و مثل بچه شتر به دنبال شتر همراه پیامبر می رفتم! هر روز برای من عَلمی از هدایت بر می افراشت و مرا به پیروی از آن وا می داشت و از آن جهت مقام من این است! علی به این افتخار میکند: به ایمان به خدا! به مطابعت از پیامبر! و همه این ها برای علی این همه فضیلت همراه آورده و کار به جایی رسید که تسلیمش برای خدا سبب شد که سجده برای بت نکند! تسلیم مطلق در برابر خدا او را به مقامی رساند که پیامبر در مورد او می فرماید: ایمان همه در وجود علی مجسم است! این علی است! ایمان کلی! ایمان مطلق! ایمان مجسم! اگر ایمان جسمی داشت به صورت علی در می آمد. و به همین دلیل محبت علی جزء دین شد، چرا گفته اند: چرا محبت علی جزء اسلام است و هرکس محبتش را نداشته باشد کافر است! چرا؟ مگر اسلام دین شخص است؟ مگر اسلام دین فرد است؟ نه خیر اسلام دین خداست! ولی علی ایمان کلی خداست! اگر کسی او را دوست نداشته باشد خدا را دوست ندارد! حضرت می فرماید : اگر پیر مومن را در آوری و دماغش را با تیغ بزنی که دشمن من باشد ممکن نیست! اگر همه دنیا را بریزی روی سر منافق که من را دوست داشته باشد ممکن نیست! قسیم الجنه و النار است! چرا که هر کس او ار دوست دارد خوب است و هرکه او را دوست نداشته باشد بد است!

 اما چه دوستی؟ فردی از  امام صادق (علیه السلام) پرسید: ما نام شما را بر اولاد خود می گذاریم آیا این به درد ما میخورد؟ که حضرت می فرماید: آری! آیا دین جز دوستی چیزی هست؟ و سپس برای آن که خطایی نشود می فرماید: کسی که خدا را دوست دارد پیرو پیامبر هم هست! پس ایمان علی موجب می شود که جزء دین شود. علی(علیه السلام) به همین دلیل که ایمان کلی است، پس شجاعتش برای خداست و به امر خداست و به امر او و ترسش در برابر خداست! کرمش چون از فقر نمی ترسد! اعتماد به خدا دارد! و امساکش به دلیل آن است که نمی خواهد مال مسلمانان را به برادرش بدهد! طلب دنیا او برای اقامه عدل است و وقتی که اینگونه نبود دنیا به دردش نمی خورد. به همین دلیل در زندگانی علی (علیه السلام) هماهنگی کامل دیده می شود! علی با ایمانش بازی نمی کرد! در بازار همانگونه بود که در خانه بود! در خانه همانگونه بود که در جنگ است و در جنگش همانگونه بود که در مسجد بود! یک راه بود و اینجا و آنجا نمی شناخت! در تمام دنیا علی ولی خدا بود! در همه جا در مقابل خویش و بیگانه یکنواخت بود! برای او فرقی نمی کند که برادر و خویش و بیگانه! آنجا که رضای خدا باشد همه چیز هست و آنجا که رضای خدا نباشد نیست! در روز مرگش و روز خلافتش حرفهایش یکی است! خطبه علی در روز خلافتش و آن روزی که دنیا با تمام زیبایی هایش به علی رو می کند همان حرفی را میزند که روز مرگش می زند! برای آنکه دنیا برای او رسالت است و امانت! دنیا برای علی وسیله کار است! در حال غضب و آرامش یکنواخت است! چرا علی (علیه السلام) یدالله می شود؟ برای آنکه اگر خدا دستی داشت همانجا میزد که علی میزد! اگر خدا دستی داشت همان شمشیری را میزد که علی میزد! اگر خدا دستی داشت همان پولی می داد که علی می داد! دست علی جز با اراده خدا حرکت نمی کرد! قلبش جز با محبت خدا نمی تپید!  

حال ما هم شیعه علی هستیم! ما می گوییم علی (علیه السلام) امام ماست! امام یعنی چه؟ مثلا وقتی نماز جماعت می خوانیم امام می گوید الله اکبر ماموم هم میگوید الله اکبر، امام رکوع می کند مامومین هم رکوع می کنند، امامت یعنی پیروی ما از او! علی امام ماست، علی چگونه بود؟ همانگونه که در بالا آمد! حال آیا اگر امامی را دیدیم که ایستاده است و نماز می خواند و ماموینش در حال سجود هستند آیا می توانیم بگوییم که این آقا امام این هاست؟! ما چطور ماموین این امامیم که علی(علیه السلام) شجاع است و ما ترسو! علی کریم و ما بخیل! علی توانا ما طماع! علی(علیه السلام) صادق و ما درغگو! علی عادل و ما ظالم! علی که ما گفتیم سِر کمالش ایمانش است! راهی که برای ما هم باز است! ما هم باید برویم! علی 100 درجه از آن را رفت ماهم 1 درجه از آن را برویم و بشویم 0.01 علی! راه برای همه باز است! ما کمال را در ایمانش می دانیم و با ازدیاد ایمان میتوانیم راه علی را برویم! اما ما چه کردیم؟ اگر دنیای امروز بخواهد علی را بشناسد چگونه می تواند؟ دو راه دارد: یک راه از راه تاریخ است و راه دیگر از طریق پیروانش است! فرض امروز کسی می آید و میخواهد علی (علیه السلام) را بشناسد و سراغ پیروان علی و شیعیان او  بیاید چه می بیند؟ آیا تقوا می بیند؟ آیا علاقه به یتیم می بیند؟ آیا علاقه به خدمت به مردم میبیند که در علی می دید؟ آیا شجاعت وصراحت علی را می بیند؟ علی (علیه السلام) سه مصیبت داشت:اول مصیبت شخص خود او بود، کسانی حقش را غصب کردند و اذیتش کردند و او را کشتند! این مصیبت چند سال طول کشید؟ 30-40 سال نه بشتر، دوم مصیبت در اولادش: اولادش را کشتند واسیر کردند و این مصیبت چند سال طول کشید؟ اما مصیبت سوم او عدم پیروی شیعیان او از ایشان است! که مصیبتی به مراتب بدتر و جانگذاز تر است که تا امروز باقی است! درست است که ما ننگ پیروان علی باشیم! درست است که ما امروز امر به معروف و نهی از منکر را که جزء لاینفک فروعات دین است و اتفاقا از وصایای حضرت به امام حسن(علیه السلام) است را فراموش کرده ایم! ایشان می فرماید: امر به معروف ونهى از منکر را ترک نکنید، نتیجه ترک آن این است که بدان وناپاکان بر شما مسلط خواهند شد وبه شما ستم خواهند کرد، آن گاه هر چه نیکان شما دعا کنند دعاى آنها مستجاب نخواهد شد. مطلب زمانی جالب می شود که حضرت نشانه ای هم برای ترک امر به معروف و نهی از منکر و تسلط بدان و ناپاکان ذکر می کنند و آن عدم استجابت دعا است! مگرهمین امسال که خشکسالی شده است چقدر دعا و نماز باران خوانده شد! کو باران و کجاست استجابت دعا؟! حال آیا نمی توان ادعا کرد که ناپاکان برما مسلط شده اند که همان نتیجه ترک امر به معروف و نهی از منکر است؟ و اجازه انتقاد نمی دهند که میگویند اینها به دنبال تضعیف دولتند! مملکت امام زمان(عج الله تعالی فرجه الشریف) اینگونه است؟! آیا راه انتقاد بسته است؟ و سوالاتی دیگر

خداوند همه مارا از رهروان آن حضرت قرار دهد انشاالله... 

 

نوشته شده توسط سید محمد مهدی | نظرات [3] | لینک به این مطلب | RSS

انتظار
جمعه 25 مرداد 1387
و عمری است که در بیابان دنیا، همچون آفتابگردانی که رو به سوی خورشید خورشید است، در انتظار بارانی هستیم که از ابرهای حقیقت حق بر چشمان خسته ومنتظرمان ببارد. ولی چه سود که چشمانمان به در ماند و هنوز...
 
 
 
 
 
 
انتظار را عبادت می دانند. اما چرا انتظار؟ انتظار چه کسی؟ و  کدام انتظار؟!
 
چرا  انتظار؟
انسانی را نمی توان یافت که برای خود ایده آلی نداشته باشد چرا که همه انسانها کمال و سعادت را می خواهند و برای رسیدن به آن از هیچ تلاشی فروگذار نمی کنند. در همین حال  انسانها در نوع کمال و سعادت خود تفاوتهای بنیادین با یکدیگر دارند چرا که خداوند قدرت تفکر و تعقل را به انسانها عطا نمود تا بتواند ایده آل های خود را ترسیم کنند.  هرکس به میزانی که این قدرت تفکر وتعقل را در وجودش پرورانده می تواند ایده آل ها را ترسیم کند. اما چون انسان ها در ظرف زمان و مکان هستند برای رسیدن به ایده آل هایی که برای خود، با استفاده از قدرت تفکر و تعقل ترسیم نموده اند، می بایست طعم انتظار را بچشند.  زمانی  که انسانی بخواهد به نقطه ای برسد که تا کنون در آن نبوده است می بایست ظرفیت آن نقطه و مکان را در خود ایجاد نماید و انتظار در واقع همان ایجاد ظرفیت برای رسیدن به کمال است.
 
 انتظار چه کسی؟
 مطمئنا انسانها به تنهایی نمی توانند به کمال برسند. چرا که خداوندی که به آنها قدرت تفکر و تعقل عطا نموده است، آن قدرت تفکر و تعقل به شدت محدود  نموده است. مطمئنا به جهت جبران اینچنین محدودیت هایی می بایست به انسانی نزدیک گردد که  اولا مانند تمام انسانهای دیگر باشد ثانیا از هرگونه اشتباهی مصون باشد، ثالثا برگزیده خداوند متعال باشد و رابعا انسانها را به سمت کمال واقعی رهنمون سازد.
 
کدام انتظار؟
انتظار چیزی جز ایجاد ظرفیت برای دریافت حقیقت نیست. مطمئنا زمانی که می خواهیم خود را آماده دریافت حقیقت کنیم می بایست حقیقت را بشناسیم و زمانی که حقیقت را شناختیم هیچ گاه از آن روی برنگردانیم.  زمانی که گروهی از انسانها به سمت حقیقت حرکت کنند مطمئنا با گروه دیگری از انسانها مواجه می شوند که رو به سوی حقیقت ندارند. در نتیجه با یکدیگر برخورد می کنند و این قصه خیر و شر ازابتدای تاریخ بوده است و تا انتهای آن خواهد ماند. حال در این جند دهه اخیر عده ای با در نظر گرفتن این برخورد خیر و شر، سعی در تسریع این برخورد، آن هم از طریق ترویج شرارت دارند. این عده در حقیقت دلیل واقعی انتظار که همان رو به سوی حقیقت بودن است، را فراموش کرده اند و می خواهند به هرچه زودتر به حقیقت برسند بی آنکه ظرفیت لازم را در خود ایجاد نمایند.
 
 
 
مطمئنا در طول تاریخ معنای واقعی انتظار و مرجع واقعی انتظار و راه واقعی انتظار با انحرافات گوناگونی مواجه شده و در آینده نیز با احتمالا با انحرافات بیشتری رو به رو خواهد شد ولی اگر انسانی تمامی این سوالات را به آنچه که پیامبر گرامی اسلام به یادگار گذاشته اند، که همان قرآن و عترت است، عرضه نماید هیچ گاه از رسیدن به حقیقت دور نخواهد شد. 
نوشته شده توسط سید محمد مهدی | نظرات [4] | لینک به این مطلب | RSS

فولادوند و ثثر قرآنی او و یادی که از او نشد
چهارشنبه 16 مرداد 1387

هرچند عادت ندارم هرروز بنویسم اما برخلاف عادت دیرین مسئله بزرگی رخ داد تا مجبور شدم امروز هم بنویسم.

نمی دانم ما انسانها چرا زمانی که شخصیت وارسته ای به دیار باقی میروند شروع میکنیم و در مورد او مینویسیم. اول هم از خودم شروع میکنم امروز دکتر محمد مهدی فولادوند مترجم بزرگ قرآن در عصر ما درگذشت، اما الان آمده ام و در موردش می نویسم. واقعیت من از چند ماه پیش می خواستم پیرامون شخصیت و زندگی این مرد بزرگ بنویسم اما آنقدر درگیر کارهای روزمره شدم که فراموش کردم.

 

 

قرآن واژه ای است که شاید برای برخی از ما  به واژه ای مهجور تبدیل شده است. قرآن آن حبل متین که که یادگار گرانقدر پیامبر در میان ماست و عصری که بیش از گذشته به آن نیاز مندیم، مهجوریت بیشتری را احساس میکند. ما نتها متن این کتاب آسمانی را فراموش کرده ایم بلکه خادمان این کتاب آسمانی را هم به دست فراموشی سپرده ایم.ابتدا اندکی پیارامون ترجمه قرآن کریم و انواع آن مینویسم و سپس خاطره ای را که چند ماه پیش رخ داد را نقل می کنم.

یکی از راه های ابتدایی  ارتباط با قرآن به خصوص برای آن دسته از افراد که تسلط کافی  برروی زبان قرآن ندارند، تامل در ترجمه آن کتاب آسمانی به زبان فرد خواننده(مثلا برای ما ایرانیان فارسی) است. ترجمه نیز بردو نوع است.1- ترجمه تحت الفظی که بیشتر بر جنبه های زبان مبداء(مثلا در مورد ترجمه قرآن روی زبان عربی) تکیه دارد. 2- ترجمه ای است که بیشتر بر جنبه های زبان مقصد تکیه دارد. 

ترجمه قرآن کریم از روزگاران گذشته به زبان فارسی  انجام شده است و تقریبا اکثرا بر جنبه های زبان عربی تیکه زیادی داشته اند چرا که غالبا اصل زبان فارسی متاثر از زبان عربی بوده است. اما در این میان دکتر محمد مهدی فولادوند با تکیه بر زبان فارسی ترجمه ای از قرآن کریم ارائه نمود که در آن اصول زبان معیار فارسی را بیش از پیش مبنای عمل قرار داده است و خود نوعی نقطه عطف در ترجمه قرآن کریم محسوب می شود.

 

اما چند ماه قبل بود که در پای صحبت فرزند یکی از فقهای بزرگ قم نشسته بودیم که فردی خوابی را نقل کرد. آن فرد گفت که خواب دیده است که فرزندان آن فقیه در مراسم تشییع دکتر جعفر شهیدی که اتفاقا در همان ایام فوت کرده بود، شرکت کرده اند.

فرزند آن فقیه اندکی تامل نمود و گفت بگذارید مطلبی را بگویم. چند روز پیش بود خانم من مجله ای را می خواند که اتفاقا در آن مصاحبه ای از دکتر فولادوند و گزارشی از احوال او به چاب رسانده بود. آن مجله نقل کرده بود که دکتر در شرایط خوبی زندگی نمی کند و شاید بصورت فراموش شده ای در گوشه ای افتاده اند. تحقیقات کردیم و مکان زندگی او را پیدا کردیم. رفتیم و دیدیم که دکتر فولادوند در بدترین شرایط زندگی میکنند و تنها در گوشه ای از یک آپارتمان محقر افتاده اند و هیچ کس به محل زندگی او رفت و آمد نمی کند. از او احوال او را پرس و جو کردیم و متوجه شدیم تنها با حقوق ماهیانه 80 هزار تومان  که ازاداره ارشاد تهران به او می رسد، احوال و زندگانی میگذراند. 

اگر ما انسانهای زنده خادمان قرآن را فراموش کرده ایم، گویی مردگان و ارواح آنها بیشتر به یاد آنها هستند. ای کاش توجه بیشتری نسبت به آنچه در اطراف ما میگذرد داشته باشیم.

نوشته شده توسط سید محمد مهدی | نظرات [0] | لینک به این مطلب | RSS

رییس جمهور آینده کیست؟!
سه شنبه 15 مرداد 1387

 با پایان انتخابات مجلس و به قول آقای کروبی مشخص شدن وزن هر گروه و حزب بحث انتخابت ریاست جمهوری بیشتر در محافل و گعده های سیاسی دیده می شود. در اردوگاه اصولگرایان و اصلاح طلبان امروز بیشتر از گذشته صداهای مختلف شنیده می شود. اصولگرایان و اصلاحطبان معمولا به دسته های تندرو و معتدل تقسیم بندی می شوند.

تندروان اصولگرایان را فرقه مصباحیه تشکیل میدهند که از همین الان روی ریاست چمهوری محمود احمدی نژاد حساب ویژه ای باز کرده اند. این گروه بسیار بسیار زود تبلیغات انتخاباتی خود را شروع کرده اند و گویی از همان فردای 3 تیر 1384 خود را برای خرداد 88 آماده می کردند. سفرهای استانی هیئت دولت، صندوق مهر امام رضا و... و اینک طرح تحول اقتصادی همه و همه در راستای تبلیغات دور بعدی ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد محسوب می شود. به عقیده من فعالیتی در دولت نهم انجام نشده است که در آن تبلیغات برای خرداد 88 در نظر گرفته نشده باشد. اما با این همه این گروه بیشترین ترس را از نتیجه انتخابات بعدی دارند. برای اثبات این مدعی می توان به سرمقاله حسین شریعتمداری  که در آن رسما رد صلاحیت سید محمد خاتمی را اعلام کرده بود و یا تهدید جدی شیخ قاسم روان بخش، نماینده ویژه رییس جمهور در استان قم، مبنی بر احضار سید محمد خاتمی به دادگاه ویژه روحانیت در صورت کاندیدا توری در انتخابات ریاست جمهوری اشاره کرد. 

اما معتدلین اصولگرایان مانند روحانیت مبارز و جبهه پیروان امام ور رهبری همراه با معتدلین اصلاح طلبان مانند روحانیون مبارز و کارگزاران در زیر چتر ناطق نوری جمع شده اند تا با وحدت بایکدیگر جبهه نجات ملی تشکیل دهند. در میان کاندیداهای مورد حمایت این  جبهه می توان از عزت الله ضرغامی و حداد عادل در جبهه اصولگرایی و سید محمد خاتمی از جبهه اصلاحطلبی را نام برد که در صورت کاندیداتوری خاتمی احتمالا کاندیدای مورد حمایت این جبهه خواهد بود و در غیر این صورت احتمال گزینه ای مانند علی لاریجانی نیز وجود دارد.

 


 

این درحالی است که در میان تندروان و معتدلین  اصلاحطلبان کاندیدای مشخصی وجود ندارد و بیشتر تمرکز اصلاح طلبان بر روی تدوین استراتژی مشخص معطوف شده است تا علاوه بر انکه گزینه وحدت اصلاح طلبی را تامین کند به اصلاح اصلاح طلبی روی آورد تا برگ برنده بزرگی در مقابل اصولگرایان از جمله محمود احمدی نژاد از آن خود داشته باشد. هرچند در این میان گزینه هایی مانند عبدالله نوری، سید محمد خاتمی و میرحسین موسوی مطرح می شود.

 


 

اما آنچه نقطه مشترک تمامی گروههااز اصولگرا و اصلاح طلب چه تندرو و چه معتدل   محسوب میشود توجه ویژه ای است که این گروه ها به شرایط حساس کشور دارند و همه این شرایط حساس را ناشی از اشتباهات مکرر دولت نهم و بویژه شخص محمود احمدی نژاد می دانند. این مسئله زمانی جالب تر می شود که حتی خود محمود احمدی نژاد نیز منتقد فعالیت خود می شود و طرح تحول اقتصادی در حقیقت نوعی فرافکنی و به قول معروف ماست مالی برروی فعالیت های خود می باشد.

 

 

 در این میان سوالی که مطرح می شود آیا این گروهها موفق می شوند آرای قسمت خاموش جامعه یعنی کسانی 40 درصد واجدین شرایط انتخابات که در انتخابات های اخیر شرکت نکرده اند را به سوی خود جذب خواهند کرد. کاری که سید محمد خاتمی در 2 خرداد 1376 و محمود احمدی نژاد در 3 تیر 1384 موفق به انجام آن شد.

 

 

  آنچه که مشخص است می بایست به انتظار نشست که آیا طرح های پوپولیستی محمود احمدی نژاد پیروژ می شود یا موش هایی که در دیگ اطلاح طلبان وجود دارد مانند مهدی کروبی و ابراهیم اصغر زاده او را بار دیگر راهی خیابان پاستور می کند و یا اتفاقی تازه رخ می دهد و کشور از وضعیت حاضر با قدرت عبور میکند.

 

 

نوشته شده توسط سید محمد مهدی | نظرات [2] | لینک به این مطلب | RSS

دانشگاه و دولت نهم
يكشنبه 26 خرداد 1387

امروز با دو موضوع کاملا مربوط به دانشگاه برخورد کردم که هردو هم اتفاقا مربوط به معاونین و مدیر کل امور دانشجویی دانشگاههای کشوری بود که رییس جمهور آن ادعا می کند امام زمان آن را اداره میکند!

اولی مربوط به حضور مدیرکل سابق امور دانشجویی دانشگاه قم در جمع فرقه مصباحیه و دومی مربوط به تعرض معاونت امور دانشجویی دانشگاه زنجان به یکی از دانشجویان دختر این دانشگاه است.

از همین جا محضر حضرت ولی عصر (اروحنا فداه) نسبت به بی شرمی های رییس جمهور و هیئت حاکمه و نسبت دادن موارد خلاف واقع به امام عصر(عج)، تسلیت عرض میکنم.

چه بگویم که خود تصاویر گویا ترند:

فیلم تعرض معاونت امور دانشجویی دانشگاه زنجان به یکی از دانشجویان دختر این دانشگاه: اینجا

نوشته شده توسط سید محمد مهدی | نظرات [8] | لینک به این مطلب | RSS

حجت الاسلام و المسلمین سید محمد طاهری خرم آبادی درگذشت
شنبه 21 ارديبهشت 1387

چه دنیای کوچکی شده است. همین صبح بود که داشتم پیگیری صحت و سقم خبر استعفای آیت الله قاضی را می کردم که ناگهان خبر رسید. حاج سید محمد طاهری سکته کرده اند. خبر عجیبی بود. چرا که آیت الله قاضی عموی خانم ایشان بود و خبر از آن میداد که امروز را می بایست روز خرم آباد و لرستان دانست چرا که ظاهرا همه خبر ها از آنجاست و همه خبرها از رفتن است. و امروز عصر هم خبر درگذشت این سید والامقام را دادند. 

حجت الاسلام سید محمد طاهری خرم آبادی فرزند مرحوم آیت الله سید احمد طاهری،  از فضلای مشهور خرم آباد و حوزه علمیه قم امروز دار فانی را وداع گفت. هیچ گاه محبت های این سید جلیل القدر در شهر خرم آباد و پذیرایی مفصلی که همین امسال در بیتش از ما انجام داد را فراموش نمی کنم. سیدی که تمام زندگی خود را وقف آبادی روستاهای خرم آّباد کرده بود.و همین امسال زمانی که شبی توانسته بود چراغ برق خانه های یکی از روستاهای اطراف خرم آباد را که برای نخستین بار برق به آن روستا رسیده بود، را روشن کند، از شدت خوشحالی در پوست خود نمی گنجید.

نمی دانم الان در خرم آّباد چه خبر است و  مردم این شهر از اینکه این سید والامقام را از دست داده اند، خیلی ناراحت هستند. خداوند روح این سید والامقام را با اولیاء الله و جد بزرگوارش قرین رحمت کند. انشاالله...

.

نوشته شده توسط سید محمد مهدی | نظرات [2] | لینک به این مطلب | RSS

چند نکته در باب خانوم
يكشنبه 4 فروردين 1387

تعطیلات عید فرصتی شد تا داستان "خانوم" را که دو سه ماه پیش شروع کرده بودم و به دلیل مشغله کاری معطل مانده بود، تمام کنم. الحق داستان بسیار زیبایی بود که به گفته نویسنده اش یعنی آقای بهنود داستانی است که می بایست آن را باور کرد. داستانی که واقعیت تاریخ معاصر ایران و جهان را آن هم از دیدگاه یک شاهزاده قجر به روشنی ترسیم میکند. در این کتاب چهار انقلاب معاصر به همراه سه جنگ  به شیوه ای داستان گونه روایت میشود.  در حقیقت "خانوم" نمادی است از واقعیت، که زنان امروزی جامعه از آن پیروی کنند. یعنی دختران امروز می بایست همان خانوم هایی باشند که در داستان اشاره شده است و مریم این داستان هم مادران ما هستند که تنها نقش واسطه ای را ایفا کرده اند و انقلابی را از هم ا نسلی های خانوم را به خانومی دیگر منتقل کنند. یکی از محاسن داستان آن است که خواننده زمانی که به گذشته خانم ارجاع می شود بغضی همچون بختک بر گلوی او می نشیند و این حقیقتی است از جامعه ما.

اما آنچه ذهن خواننده را مکدر می کند، احساس فمینیستی بیش از اندازه آقای بهنود است که اگر در داستان نامی از میشل (یا میثم) و علاقه او به خانوم ذکر نشده بود این داستان یک داستان فمینیستی به معنای واقعی لقب میگرفت.  اینجا زمانی است که آقای بهنود  بعد از داستان هایی نظیر "امینه" "این سه زن" می بایست داستانی با محوریت یک مرد را بنویسند تا نوعی تعادل را در حرفه دوم ایشان یعنی داستان نویسی را شاهد باشید.

خواندن این داستان را به همه توصیه میکنم چرا که حقایقی از گذشته و حال جامعه در این داستان نهفته است.

نوشته شده توسط سید محمد مهدی | نظرات [2] | لینک به این مطلب | RSS

یا ابا صالح المهدی ادرکنی
دوشنبه 27 اسفند 1386
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
خبـــــــــرت خراب تر کرد جــــراحت جدایی           چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی

   تو چه ارمغانی آری که بدوستان فرستی           چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیایی

بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی           شب  روز در خیالـــــــی و ندانمت کجایی

 تو جفای خود بکردی و نــــــه من نمیتوانم            که جفا کنم ولیکن تو نه لایـــــــــق جفایی

    چه کننداگر تحمل نکنندزیر دســــــــتان         تو هرآن ستم که خواهی بکنی که پادشاهی

 

نوشته شده توسط سید محمد مهدی | نظرات [0] |