هرچند عادت ندارم هرروز بنویسم اما برخلاف عادت دیرین مسئله بزرگی رخ داد تا مجبور شدم امروز هم بنویسم.
نمی دانم ما انسانها چرا زمانی که شخصیت وارسته ای به دیار باقی میروند شروع میکنیم و در مورد او مینویسیم. اول هم از خودم شروع میکنم امروز دکتر محمد مهدی فولادوند مترجم بزرگ قرآن در عصر ما درگذشت، اما الان آمده ام و در موردش می نویسم. واقعیت من از چند ماه پیش می خواستم پیرامون شخصیت و زندگی این مرد بزرگ بنویسم اما آنقدر درگیر کارهای روزمره شدم که فراموش کردم.
قرآن واژه ای است که شاید برای برخی از ما به واژه ای مهجور تبدیل شده است. قرآن آن حبل متین که که یادگار گرانقدر پیامبر در میان ماست و عصری که بیش از گذشته به آن نیاز مندیم، مهجوریت بیشتری را احساس میکند. ما نتها متن این کتاب آسمانی را فراموش کرده ایم بلکه خادمان این کتاب آسمانی را هم به دست فراموشی سپرده ایم.ابتدا اندکی پیارامون ترجمه قرآن کریم و انواع آن مینویسم و سپس خاطره ای را که چند ماه پیش رخ داد را نقل می کنم.
یکی از راه های ابتدایی ارتباط با قرآن به خصوص برای آن دسته از افراد که تسلط کافی برروی زبان قرآن ندارند، تامل در ترجمه آن کتاب آسمانی به زبان فرد خواننده(مثلا برای ما ایرانیان فارسی) است. ترجمه نیز بردو نوع است.1- ترجمه تحت الفظی که بیشتر بر جنبه های زبان مبداء(مثلا در مورد ترجمه قرآن روی زبان عربی) تکیه دارد. 2- ترجمه ای است که بیشتر بر جنبه های زبان مقصد تکیه دارد.
ترجمه قرآن کریم از روزگاران گذشته به زبان فارسی انجام شده است و تقریبا اکثرا بر جنبه های زبان عربی تیکه زیادی داشته اند چرا که غالبا اصل زبان فارسی متاثر از زبان عربی بوده است. اما در این میان دکتر محمد مهدی فولادوند با تکیه بر زبان فارسی ترجمه ای از قرآن کریم ارائه نمود که در آن اصول زبان معیار فارسی را بیش از پیش مبنای عمل قرار داده است و خود نوعی نقطه عطف در ترجمه قرآن کریم محسوب می شود.
اما چند ماه قبل بود که در پای صحبت فرزند یکی از فقهای بزرگ قم نشسته بودیم که فردی خوابی را نقل کرد. آن فرد گفت که خواب دیده است که فرزندان آن فقیه در مراسم تشییع دکتر جعفر شهیدی که اتفاقا در همان ایام فوت کرده بود، شرکت کرده اند.
فرزند آن فقیه اندکی تامل نمود و گفت بگذارید مطلبی را بگویم. چند روز پیش بود خانم من مجله ای را می خواند که اتفاقا در آن مصاحبه ای از دکتر فولادوند و گزارشی از احوال او به چاب رسانده بود. آن مجله نقل کرده بود که دکتر در شرایط خوبی زندگی نمی کند و شاید بصورت فراموش شده ای در گوشه ای افتاده اند. تحقیقات کردیم و مکان زندگی او را پیدا کردیم. رفتیم و دیدیم که دکتر فولادوند در بدترین شرایط زندگی میکنند و تنها در گوشه ای از یک آپارتمان محقر افتاده اند و هیچ کس به محل زندگی او رفت و آمد نمی کند. از او احوال او را پرس و جو کردیم و متوجه شدیم تنها با حقوق ماهیانه 80 هزار تومان که ازاداره ارشاد تهران به او می رسد، احوال و زندگانی میگذراند.
اگر ما انسانهای زنده خادمان قرآن را فراموش کرده ایم، گویی مردگان و ارواح آنها بیشتر به یاد آنها هستند. ای کاش توجه بیشتری نسبت به آنچه در اطراف ما میگذرد داشته باشیم.